الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

262

الغدير ( فارسي )

دعبل آن را برگرداند و گفت . من براى گرفتن صله شرفياب نشده بودم ، آمده بودم تا سلامى به حضرت عرض كنم و به نگاهى از روى مباركش تبرّك جويم نيازى هم به اين پول ندارم اگر امام عنايت كند و مرا به جامه اى از خود ، براى تبرّك سرافراز فرمايد ، بيشتر دوست دارم . حضرت رضا عليه السّلام جبّهء خزى كه همان صرّه دينار روى آن بود به وى مرحمت كرد و به غلام خود فرمود بگو اينرا بگير و پس مفرست كه به زودى با نيازمندى خرجش خواهى كرد . و او آن كيسه و جبّه را گرفت ( تا آخر داستان دزدان كردى كه مذكور افتاد ) 10 - شبّلنجى در ص 153 « نور الابصار » تمام آنچه را كه از « شبراوى » ياد كرديم ، بىكم و كاست ، آورده است ، اما آنچه دانشمندان بنام شيعه فرموده‌اند : اين قصيده و داستان جبّه و دزدان را گروه بسيارى ياد كرده‌اند كه ما سخن را به ذكر گفتار آنان دراز نمىكنيم ، بلكه به ذكر آنچه در سخنان پيشين ، نيامده است ، بسنده مىكنيم : شيخ ما صدوق در ص 368 ( العيون ) و در ص 211 « الامالى » از هروى روايت كرده است كه گفت : « دعبل » در مرو شرفياب خدمت ابى الحسن الرضا عليه السّلام شد و گفت : اى فرزند رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم قصيده اى در ستايش شما سروده‌ام و سوگند خورده ام كه پيش از شما براى هيچكس نخوانم فرمود بخوان : و دعبل خواند تا به اين سروده خود رسيد كه : ارى فيئهم في غيرهم مستقيما و ايديهم عن فيئهم صفرات ابو الحسن گريست و فرمود ، راست گفته اى اى خزاعى و چون به اين شعر رسيد كه : اذا وترو مدوا الى واتريهم اكفا عن الاوتار منقبضات